خرید بک لینک
8 ام فروردین که نزدیکترین دوستمون (رفیق من و همسر) عروسیشونو گرفتن و بسلامتی رفتن خونشون...

البته ناگفته نماند که این رفاقت من باعث و بانیش همسرم شد یعنی همسرم یه دوستی داشت که 15 ساله باهمن از برادر به هم نزدیکترن!!! به شدت رفیقن و همه کارا و برنامه ها و همه چیشون باهم بوده حتی سربازی و دانشگاهم نتونسته بینشون جدایی بندازه!!! که همسر بنده عاشق میشه (عاشق اینجانب) و تصمیم میگیره ازدواج کنه و خلاصه بعد کلی برنامه و اتفاقات خوش و گاهی ناگوار ما با هم ازدواج می کنیم و این جناب که میبینه رفیقش متاهل شد اونم به شدت ازدواجی میشه خخخخخ و بعد 6 ماه از ما اونم ازدواج میکنه و این دوتا تصمیم میگیرن ما خانومارم مثه خودشون رفیق باز کنن خخخخ یعنی بیش از اندازه من و خانومش با هم رفیق شدیم و نقاط اخلاقی و سلیقه ای مشترک زیادی با هم پیدا کردیم و تفریح و مسافرت هارو اکثرا با هم میریم و قرار گذاشتن که حتی ماه عسلشونم مارو ببرن که من و امیدجان مخالفت کردیم که نه دیگه میخواین برین این یکیو تنها برین !!!

گرچه خونشون تقریبا نزدیکه ولی وقتی عروس و دوماد وارد تالار شدن من یه حس عجیبی داشتم هم بی نهایت خوشحال بودم هم یهو دلم تنگ شد و خیلی گرفت!!!! الانم که تنها میشه و میخاد چیز میز جدید بپزیم زنگ میزنه و اونجا شده پاتوق!!!خخخخ البته من و همسرم مراعات میکنیم نمیریم خیلی کم میریم ولی همین دیر رفتنامون باعث میشه با دعوای اوشون ها مواجه بشیم که میگن چرا دیگه نمیاین و خوتونو جدا گرفتین و ....

بعد از عروسی اونا که همسر بنده هم خیالش راحت شد (آخه اکثر کارا به عهده همسر بنده بود) رفتیم مشهد برا تعویض قابلمه ها. این دفه گرچه رنگش زیادم مورد علاقه بنده نبود ولی ازش در کل راضیم

13 به در هم که در اقدامی زیرکانه همسر بنده که باهاش قهر بودم مثلن و با خونواده خودم رفته بودم یه ساعت بعد دیدم امید و خونواده اش اومدن کنار ما!!!! منو میگی کلی عصبانی شدم البته ته دلمو که خدا خبر داش

بد نبود ولی عصرش و شبش خیلی بهتر شد چون از دلم دراورد دلخوری برطرف شد

هفته پیش مثه امروزم که ....... آخی چه زود گذشت!!!! خدایا شکرت

خدایا هوامونو داشته باش


برچسب: نویسنده: سام فدایی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:36

صفحه بندی