خرید بک لینک
عید مبارک، ان شاالله عبادات همه مورد قبول درگاه حق واقع شده باشه (وای چقد مجریانه شد خخخ)

از آخرین افطار بگم که شب تولد همسرجونمم بود ^_^

بله بعد اون همه کاااااار (یعنی واقعا خیلی خیلی کار بود یک اوضاعی بود که نگوووووو) همه چی درهم و برنامه های منم برای تولد همسر اضافه شده بود .... عصری خانومای دوره قرآن اومده بودن و جزء آخر رو میخوندیم دیگه من دیدم طول میکشه همون وسط قرآن با دوستم بلند شدیم رفتیم شیرینی ها و شکلات و نمک و حنا رو بسته بندی کردیم برای اهل قرآن دورمون..... من همیشه این کارو دوست دارم و هرسال هم گردن خودمه ولی امسال به خاطر ذیق وقت و حجم بالای کارم یه خورده برام سخت بود.....، آخه از روز قبل به همسرجان گفته بودم و ازش قول گرفته بودم که افطار بریم پارک و امیدجانم وسط قرآن دوره اومده بود دنبالم!!!!!!

دیگه هیچی بهش گفتم شما برو فعلا من هنوز کاردارم ...

فکر کن هنوز نه ظرفی برداشته بودم نه سفره ای رو آماده کرده بودم نه فلاکس و چایی گذاشته بودم!!! تازه بدتر از همه هنوز کیکم رو خامه کشی نکرده بودم!!!!

همون وسط قرآن خوندن تازه چنتا از عکسای هسر رو تلفیق کردم و تولدت مبارک نوشتم و گذاشتم رو پروفایلم خخخخ (بماند که همون موقعم خیل عظیمی از پی ام های دوستام میومد و تولد همسرجان رو تبریک میگفتن!1)

دیگه تا 7 و نیم همینجور گوش به فرمان مامان و بسته بندی بودم که وقتی اون کار تموم شد و هنوز مشغول دعا بودن (دیگه فکر کنم آخراش بود) من تند تند وسایل رو تاجایی که تو اون لحظه به ذهنم میرسید برمیداشتم و گذاشتم جلو در اتاق که ببرم بیرون و همون موقع هم همسرجان اومد و با خواهری وسایل رو بردن تو ماشین ... حالا مثلا میخواستم سورپرایز بشه، آخه با کیک بدون تزئین رو دستم چه جای سورپرایزی خخخخخ فقط پرسید این چیه منم گفتم کیک تولدت و لبخند ریزی زد

سریع رفتیم خونه خواهری و کیک رو خامه کشی کردم گرچه خامه اش کم بود وقت نبود برم بخرم با همون سرو تهشو جمع کردم روشم با شکلات سنگی تزین نمودم (کمترین امکانات موجود بهترین خدمات رو ارائه دادیم خخخخ)

ژله های تزئین شده و خوشگل شده توسط خواهری رو هم برداشتیم و هرچی هم وسیله بنده یادم شده بود از خونه خواهری برداشتیم و رفتیم به سمت پارک ....

امیدجان که خوشحال شده بود گفت واقعا راضی به زحمتت نبودم خانم جان... چرا خودتو اذیت کردین

منم یه لبخند تحویل دادمو گفتم نه زحمتی نبود عزیزم ولی تو دلم گفتم :

+اصن من بخاطر همین زحمتا روز شماری میکردم دوست دارم ازین زحمتایی که براتو بکشم عزیزم^_^

خلاصه شب خوبی بود و آخر که میخواستیم برگردیم رفتیم تپه بلندی همونجا و فشفشه ها و آتیش بازی رو که تهیه کرده بودم روشن کردیم واقعا خوشگل بود ولی حیف که کم گرفته بودم......

برچسب: تولد,همسر, نویسنده: سام فدایی تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 15:16

صفحه بندی