خرید بک لینک
چهرشنبه تا جمعه هفته پیش رفته بودیم مشهد هم آلبوم عکسامونو گرفتیم ^_^ هم بنده پالتو خریدم و هم ملاقات آبجی جان که بچه اش بیمارستان بستریه.... بماند که رفتیم مشهد و کل حقوق این ماه همسر رو تموم کردیم برگشتیم و فعلا تا پایان ماه باید از طلبایی که به بقیه داره سر کنیم خخخخخخ

برگشتنا یعنی شب شنبه تو مسیر برگشت که بودیم مادرشوهر زنگید گوشی همسر و همسر هم گف جواب بده.... منم از برخورد قبل که به خودم تماس نگرفته بود برا کارش ناراحت بودم تعلل کردم که خود همسر با عصبانیت جواب داد و مادرشوهر مارو گف شام بریم خونشون منم بهونه که نه واقعا خسته بودم و حوصله مهمونی رفتن نداشتم خب!!اشاره کردم که بگو نه که همین باعث بدتر شدن عصبانیت همسر شد خخخخخ

بهم میگه تو سه هفته اس ک پاتو خونه پدر بنده نذاشتی چنباری هم که زنگیدن ناهار یا شام گفتم شما قبول نکردی دیگه دارم از کوره در میرم ها!!!!

منم فقط یه لبخند ژکوند تحویل آقا دادم و گفتم اینجور که میگی نیست!!! وقتی هم رفتیم خونه سردتر باهاش برخورد کردم و شام کته گوجه گذاشتم و تا شام پخته بشه وسایل رو جم و جور کردم و البته خواستم غذاساز رو بیارم از کابینت پایین درش افتاد و شکست گرچه اونقدا ناراحت نشدم بخاطر شکستنش ولی بیشتر از حرفای همسر ناراحت بودم اینم شد بهترین بهانه که زانوی غم بغل کنم و همسر هم گف اشکال نداره خودم درستش میکنم غصه نخور و ... بعدم حاضر شد رفت سفارشاتی که خواهرم و داداش همسر گفته بودن برد داد درخونشون و یه سرم به خونه پدرش زده بود و برگشت و منم باهمون ناراحتی سفره رو پهن کردم.

که خب تعریفات همسر از شام و از دل بنده درآوردن باعث شد کلا همه چیو فراموش کنم بیخیال بعضی مسائل بشم^_^ خداروشکر به تنش تبدیل نشد و شب آرومی رو گذروندیم (البته بگم که بیشتر این آرامش رو مدیون این هستم که باهاش کل کل نکردم همین سکوته خودش کارساز بود)

فرداشم خودم زنگیدم خونه مادرشوهر و گفتم عصر میام خونتون و بسی خوشحال شد.... و متوجه شدم علت تماس نگرفتن مادرشوهر خونه ما اینه که شماره های تلفنشون خراب شده و نمتونن صفر رو بگیرن شماره ماهم صفر داره!!! و حافظه رو هم که میزنه هی میگفته آژانس هواپیمایی!!!!! (خب این سوء تفاهم برطرف شد دلم آروم شد)

بعد از تماس متوجه شدم که پریودی بنده تشریفش رو آورده و منم مونده بودم الان خوشحال باشم یا ناراحت!!!! آخه منتظرش نبودم قرار بود دیگه نیاد که!!!!

همسر هم ظهر اومد و بهش گفتم زیاد خودشو وعده پدرشدن نده که انگاری خوشحال شد خخخخ ( آخه مگه مجبورت کردن که هی اصرار میکنی باز با پ بنده خوشحال میشی) و تا گفتم میخام عصر برم خونتون اصن مشخص بود چقد ذوق کرده فقط موقع رفتن سرکار چنباری بهم گف هروقت خواستی بری بزنگ بیام دنبالت.

اونجا هم رفتم و پس از خوشحالی مادرشوهر و خواهرشوهر دیگه تا آخر شب اونجا بودم و شام هم قرمه سبزی پخت و البته عصری که دیگه کسی خونه نبود شرو کرد از سه هفته پیش صحبت کرد و بحث بیرجند رفتن رو پیش کشید که خیلی خوب شد چون منم تقریبا 90 درصد حرفامو زدم و گفتم ازتون ناراحت بودم به این دلیل و اون دلیل ک خب اینجاهم قصور همسر کاملا بر بنده هویدا شد ....... و البته بر مادرش هم مشخص شد که چقد پسر بدی داره و عروس ماهی

ضمنا هنوز با برادرشوهر هیچ صحبتی نمیکنم همینجور میومد میرفت خونشون ولی بنده انگار نه انگار به مامانشم گفتم این سعیدشون این حرف رو زده و بدتر باعث شده من و شوهرم بحثمون بشه و منم باهاش کاری ندارم !!!

خلاصه ازونروز یعنی شنبه تا امروز بنده در رفت و آمد خونه مادرشوهر و مامان خودم بودم و شام رو اونجاها هی تلپ میشدیم که بنده به کار گل پاک کردن برسم خخخخ

خداجون شکرت الحمدلله

خداجونم شفای همه مریضا به اراده توست کوچولوی ماروهم شفا بده

برچسب: نویسنده: سام فدایی تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 12:52

صفحه بندی