خدایا شکرت^_^
بعد ناهار همسر میره اتاق خواب که بخوابه منم توی هال نشستم و بچه رو گذاشتم رو پام و لالایی میخونم
بعد نیمساعت پتوشو گرفته دستش و اومده کنار ما دراز میکشه!
میگم تو که رفته بودی بخوابی دیگه چرا برگشتی هال؟؟!!!
میگه دلم برا پسرم تنگ شد!
کنار ما دراز میکشه و دست منو میگیره تا خوابش میبره!
محمدم خوابش سنگین میشه و میذارمش سرجاش....
میمونم وسط دوتا عشق... دوتا دلبر... که وقتی بهشون نگاه میکنم پر میشم از محبت و خدارو از ته دل بابت این حس و خوشبختی شکر میکنم!!!!!!!!!!!!!!!
برچسب:
نویسنده: سام فدایی