اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «آذر ... ماه من» مطلع شوید، این گزارش مهمترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
برگه آذر ماه که همسر جدا کرده از تقویم جلوم روی میز کامپیوتره... آذر ماه عزیز من^_^ همیشه فصل پاییز رو مخصوصا این ماه رو دوست داشتم .... حتی اون زمانا که طبع شعری هم داشتم براش یه شعر نیمایی پر عاطفه هم گفتم!
کیه که فصل و ماه زادروزشو دوست نداشته باشه!!!!! اصلا غیر ازون .. خودش کلیییی خاصه آذرِ من ... بلـــــــــــــــــه![]()
این ماه بنده کلی سرم شلوغ بود! هفته اولش که درگیر گل زعفرون بودیم! (ما که نداریم البته ولی مادرشوهر و آبجیا دیگه مارم درگیر میکردن!) کهخداروشکر خیلی خوب بود و پربرکت!
بعد دندون شیش لعنتی درد گرفت و عفونت داشت و مجبورم کرد برم تقریبا 600 تومن ناقابل بدم برا عصب کشی و پر کردنش
..... باشد که ان شاالله خوب بمونه و خدای نکرده درنیاد چون دیگه پول روکش نداشتم بدم براش![]()
کنکور ارشد داشتمکه از همه مهمتره!!!!!!!!!!
همسر جانم بالاخره راضی شد بعد چندسال که اینجانب برم ارشد بخونم![]()
(یه عالمه قلب واسه عشق جانم
) ان شاالله قبول بشم خودشم به هوس بیفته و بیاد ارشد بخونه![]()

و مهمترین رسالت پدر و مادریمونو انجام دادیم و بالاخره بعد کنکور بنده پسرجان رو بردیم برا ختنه.....
عزیزکم خییییییییلی اذیت شد... اونقدر که خودمو کلی فوش دادم که چرا بچه این سنی رو بردم برا این کار!!!
بچه یا باید زیر 4 ماه باشه (که خونواده همسری لطف کردن و اجازه نمیدادن میگفتن گناه داره کوچیکه![]()
، همین سری هم اجازه نمیدادن دیگه یواشکی بردیمش) یا دیگه بزرگ بشه که بفهمه و بشینه! نه پسرک من که هنوز 16 ماهش بود و اوج فضولیاش!!!
خداروشکر بازم خیلی خوب بود و الحمدلله نه عفونت کرد نه خونریزی نه چیزی ولی همون روال چند روز اولش که درد داشت بچم آب شد! هم فضولی میکرد هم باز وقتش گریه میکرد! اصلا ترسیده بود اجازه نمیداد دست به شلوارش بزنم و عوضش کنم!!!! تا کش شلوارشو می گرفتم مثه آدم بزرگا دو دستی می چسبید بهش و میکشید بالا!!! حتی توخوابم ترس داشت! ![]()
پسرکم که عاشق آب و حموم بود کلا از حموم رفتن و جیش کردن واهمه داشت!!!![]()
وااای که چقد پشیمون شدم و کلی خودمو فحش دادمو گریه میکردم پا به پاش
ولی خداروشکر یه هفته ای خوب شد و الحدلله تموم شد و ترس و درد و همه رفته و اگه مثه قبل جیششم بگه دیگه میشه همون پسرک قبل این روزا
الهی بمیرم براش ... خدا منو ببخشه! فقط به این خاطر بردم که هم زود خوب بشه هم دیگه بعدها ترسی نداشته باشه چون الان بچه اس زود فراموش میکنه! و بالاخره این مسئولیت و کار نکرده هم از رو دوش ما برداشته بشه!
خدایا شکررررررررت![]()
برچسب:
نویسنده: سام فدایی