
بعد ناهار هم امیدجون رفت خونشون و منم رفتم تو اتاق خوابییییدم تاااا 6 بعدازظهر بعد یهو یادم اومده لباس عروس چی پس!!!!زنگیدم دوستم که مزون داره که قرار بود بعد ماه مبارک لباس و تاج و تور جدید بیاره و اونجا دیدم اوکیه منم سریع لباس پوشیدم و رفتم مزون.... همیشه دوست داشتم برا عروسیم کلی مزون رو برمو بگردم و خوشگلترینش رو انتخاب کنم ولی خب ازونجا که ایشون رفیقم بودن دیگه همون اولین لباسی که جدید خریده...
ادامه مطلب
بعد ناهار هم امیدجون رفت خونشون و منم رفتم تو اتاق خوابییییدم تاااا 6 بعدازظهر بعد یهو یادم اومده لباس عروس چی پس!!!!زنگیدم دوستم که مزون داره که قرار بود بعد ماه مبارک لباس و تاج و تور جدید بیاره و اونجا دیدم اوکیه منم سریع لباس پوشیدم و رفتم مزون....همیشه دوست داشتم برا عروسیم کلی مزون رو برمو بگر...
ادامه مطلب
این هفته ای که گذشت..... کلا خداروشکر هفته بس خوبی بود^_^آخه مگه چه چیزی غیر از خرید حال خانومارو جا میارهاز شنبه تا روز سشنبه که خیلی عادی بود و البته بگم که روز سشنبه رفتم کلاس تراش سنگ های قیمتی ثبت نام کردم و رفتم کلاسش^_^ که بماند سر کلاس این خواهر زاده من چقد اذیتم کرد و سر و صدا و کلا آبرومو ...
ادامه مطلب