خرید بک لینک
این هفته ای که گذشت..... کلا خداروشکر هفته بس خوبی بود^_^
آخه مگه چه چیزی غیر از خرید حال خانومارو جا میاره

از شنبه تا روز سشنبه که خیلی عادی بود و البته بگم که روز سشنبه رفتم کلاس تراش سنگ های قیمتی ثبت نام کردم و رفتم کلاسش^_^ که بماند سر کلاس این خواهر زاده من چقد اذیتم کرد و سر و صدا و کلا آبرومو برد و نشد تا آخر کلاس واستم و زود بلند شدم و با حالتی بس خشمناک اومدم خونه و بعد که والدین گرامش اومدن ازم تحویل بگیرن حسابی چغلیشو پیش اونا گفتم و این رو هم اضافه کردم که این روزای آخر نمیتونم نگهش دارم و هرچی گفتن قبول نکردم....

ظهری همینجور با مامان میحرفیدیم و خانواده من نظرشون به این بود که قبل ماه رمضون بریم خرید بکنیم که اگه بعد چهل عمه جان اجازه دادن فبها که عروسی میگیریم وگرنه (که بعید میدونم) که یکی دو ماه تا قبل محرم صبر میکنیم. (گرچه بنده که اولیماتوم دادم به همسر که عزیزم ازونجا که بنده بسی حوصله ام از این دوران مزخرف طولانی عقد به سر اومده چه عروسی بگیری چه نگیری باید بریم خونمون و بنده به عروسی نگرفتن هم راضی شدم!!!)

خلاصه به همسر جان اس دادم و تو تلگرام چتیدیم که یهو ناهار نخورده اس داد که من الان حاضرم میام دنبالت بریم مشهد!!!!!!!

منم یهو هم خوشحال شدم هم متعجب که عه!! چی شده که راضی شده سشنبه بریم ؟؟!! (آخه میدونین این آقای بنده هروقت منو میخواد ببره جایی چه زیارت چه خرید میذاره همون پنجشنبه جمعه که کلا بیکار باشه و منم چقده بدم میاد ازین فشرده کاری....)

خلاصه بمامان گفتم و گفتن خب حالا که موافقه تو هم حاضر شو برو و ساعت 3 به سمت مشهد حرکت کردیم^_^ دیگه عصر شده بود و یه ساعتی تا اذان فاصله بود که رسیدیم مشهد و رفتیم دو جا برا عینک و لنز آقا و طلا برا بنده... که دیدم برا تعویض گردنبندم و گوشوارم که هدیه های همسره به بنده باید یه یه تومنی بسلفیم منم خانمی کردم گفتم من عوضشون نمیکنم به شرطی که اون یه تومنو دستبند بخری برام...... بماند که یه همچین خانوم نازی هستم براش

برگشتیم خونه و چون خسته بود گفت من دیگه جایی نمیام و دراز کشید و همینجور که داشت با کارآموزاش هماهنگ میکرد که نیست و نمیاد متوجه شد که هنوز فرداش چهارررشنبه اس!!!!!! و بعد که تلفناش قط شد برگشت بهم میگه.... وای سرم کلاه رفت..... فردا که چهارررشنبه اس!!! من دو روز نرم سرکار!!!!!!

وای که چقده دلم خنک شد خخخخخخخ

از فرداش رفتیم خرید اول اول که کت و شلوار و کمربند و پیرهن آقا رو خریدیم همش تا ساعت 10 بیشتر طول نکشید... حالا برا مانتو ...................... تا ساعت 2 طول کشید خخخخخ مگه میخریدم! اصن به نظرم هیچی خوشگل نمیومد! اینقد که راه رفته بودیم یادمون شده بود کدومارو رفتیم بعضی مغازه ها که میرفتیم همسر میگفت عه! اینو که اومدیم..... تا اینکه با حالت نزار و خسته همسر رفتیم یه مغازه اونجا فروشندهه و همسر اینقد تعریف کردن از مانتوهایی که می پوشیدم که دست آخر دو تا مانتو برداشتیم و اومدیم بیرون....

بعدم که یه لباس مجلسی که برام گشاد بود همونجا خیاط داشتن دادیم تگش کنه تا عصر برام و یه ذره چیز میز خریدیم و رفتیم رستوران و بعدش خونه.... و باز عصر دوباره رفتیم بقیه خریدا.... کفش و شال و روسری و .......

اونارم تا ساعت 11 یا 12 شب خرید کردیم و برگشتیم خونه .. تا خوابیدیم شد 2

صبحم خیلی دیر راه افتادیم رفتیم عینک امید و گرفتیم و یه خورده لباس تو خانه ای خریدم و ساعت 3 برگشتیم خونه و ازوجاهم که بنده نمیتونستم برم حرم همسرجانم صبر کرد مشکل برطرف بشه تا بتونیم با هم بریم عصرم باز رفتیم کیف و بعد ازون رفتیم حرم !!! آخ جای همه خالی خیلی کیف داد کلی حرفیدم با آقا و عذرخواهی که نشد زودتر بریم پابوسی و برا همه دعا کردم و مخصوصا کسایی که مثل خودمونن^_^

بعد برگشتیم خونه و دوباره ساعت 2 وقت خواب شد

بنا به پیشنهاد برادر همسر وسایل آرایش و سشوار و ریشتراش رو از مشهد نخریدیم و گذاشتیم بریم پیش رفیق برادر شوهر

دیگه روز جمعه کلا خرید نداشتیم و همسر گفت فقط تو خونه می مونیم و خووووب استراحت میکنیم بعد برمیگردیم شهرستان و در همین اسنا هم لباسامونو برا هم پرو می کردیم .

دیگه تا برگشتیم شهرستان شد 10 شب و از شنبه یعنی دیروزم که ماه رمضون بود و البته نشد پیشواز رو بگیرم...

ان شاالله ازین خریدا قسمت تک تک دوستام بشه ^_^ آمییییییییین

خدایا شکرت

خداجون هوای همه ماهارو داشته باش


برچسب: نویسنده: سام فدایی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:36

صفحه بندی