خرید بک لینک
البته که اینقد اون روز پر ماجرا بود برای ما که فقط میتونم به نکات مهمش اشاره کنم تا بعدنا یادم نره و هروقت بخونم خاطراتش برام زنده بشه!!!

شب انتخابات به همسر گفتم چون صبح زود میخوایم بریم بیا اینجا بخاب تا صبح الاف نشیم. همه میگفتن خیلی استرس داشتن و اصن نتونستن بخوابن شاید منم از استرس بود که همین که اذان گفتن چشمامو باز کردمو خخخخ!!! رفتم نماز خوندم بعدم گرفتم خوابیدم (یعنی یه همچین استرسی داشتما!!!) بمامان گفتم همسرو نزدیک صبح بیدار کنه برا نمازش ، چون اونموقع خیلی زوده دوباره میگیره میخوابه!!!

ساعت 5و نیم بیدار شدم همسر که بیدار بود از بعد نمازش منم پاشدمو حاضر شدیم که بریم فقط یه چایی خوردیمو زدیم بیرون ، سر راهم یکی از دوستان رو که قرار بود بیاد سوار کردیمو رفتیم فرمانداری!!!

اونجا که بی نهاااااااااااااایت شلوغ بود.... کلی مینی بوس برا بردن تیم هر روستا و بخش جلو فرمانداری بودن و البته به تعدا هر روستا و بخش شهرستان یه تیم از نماینده فرماندار و رئیس شعبه و چنتا منشی و نائب رئیس و .... خلاصه یه ده دوازده نفری میشدن!!! خب شما فک کن همین تعداد برا 80 شعبه!!!! اصن یه وضعی که نگو!!

طفلی همسر منم افتاده بود یکی از خطرناک ترین مناطق

یه بخشی از شهرستانمون هست بی نهایت خطرناکن... نمیدونم چرا اینجورین مردمش کلا عادت دارن به چاقو کشی و قتل و ...... تازه اینم که رای ریزی مربوط میشد به شوراها خیلی حساس تر میشد!!!

منم که عضو ستاد مستقر در فرمانداری بودم و البته کاربر پشتیبان.... موقع خدافظی با همسر یه دست کوچیک بهم دادو سوار سرویس شدن

موندیم من و چنتا آقا و خانوم دیگه ..... چون اول صبح بیکار بودیم همینجوری نشسته بودیم زیر بادکولر و از وای فای رایگان لذت میبردیم خخخخخخ

همون اولای صبح بود که همسر بهم اس داد که چه خبر ! گفتم تو چه خبر؟؟ میگه وای اینجا خیلی خرابه خودشونو به در میزنن جیغ میکشن لگد میزنن..... میگم خدایا تا آخر شب خودش مواظب شماها باشه!!!!

همون لحظه یکی از مسئولین بخش فناوری به همسرم زنگید که چکا میکنین بعد شنیدم گف مواظب خودت باشی منم سریع گوشام تیز شد که وای بهش بگین فقط مواظب خودش باشه از اون اراذلش کناره گیری کنه!!!خخخخ دیگه اونجا مسئولین هروقت میخواستن حرصمو دربیارن از درگیری های اونجا میگفتن و منو که میدیدن ناراحت میشم می خندیدن رئیس قسمت فناوری هم که هروقت یکی ازونجا تماس میگرفت میگفت بگین امیدو بزنن اشکالی نداره!!!!

اینقدم ساعتا دیر میگذشت که نگو!!!! سه ساعت بود فرمانداری بودیم ولی هنوز ساعت 8 بود!!!!!

خلاصه صبحانه رو آوردن و سر صبحانه اینقده با خانوما حرفیدیم که نفهمیدم کی 9 شد ^_^

بعدم که اعلام کردن چنتا روستا به مشکل برخوردن من و چنتا همکار آقا رفتیم برا کمک و برطرف کردن مشکل که هی ازین روستا به اون روستا .... ظهر شده بود و از گشنگی داشتم ضعف می آوردم که ساعتای 1 برگشتیم فرمانداری ولی از ناهار هنوزم خبری نبود!!! خلاصه دوباره رفتیم ستاد و دوباره از درگیری ها و بازداشت و مشکلات گفتن که یکی دیگه از بچه ها زنگید و خواست که من برم کمکش تو یکی از روستاهای دور و البته بزرگ بود و واقعا حق داشتن بچه ها خسته بشن!!!!

تا 2 منتظر شدیم که ناهار خوردیم بعد منو رسوندن به اون روستا و اونجا با وجود اینکه حجم کار بالا بود و یه لحظه خلوت نمی شد ولی واقعا نفهمیدم چجوری شب شد!!!

خوشبختانه یکی از دوستای همسر خونش اونجا بود که من زنگیدم به خانومش بیاد دنبالم و برا نیمساعت تجدید قوا کنم بعدشم همکار خانوم دیگه رو برد که هم نماز بخونه هم یه استراحت کوتاهی داشته باشه....

خلاصه تا آخرین ساعت تمدید ما همینجووووری رای دهنده داشتیم که میومدن!!! بعدشم تازه شمارش آرا شرو میشد!! و ما باید همچنان بیدار میشستیم همونجا!!!

تا ساعت 1 ونیم که سرصندوق رو باز کردن و ریاست جمهوری رو شمردن و ما با خوشحالی که دیگه داره تموم میشه ثبتشون کردیم ولی امان از شوراها!!!! از 2 شرو کردن به شمارش تااااااا 6 صبح!!!!! یعنی ما که مردیم!!!

من که دفه اولم بود ولی خانوم همکارم که دوستمم بود سومین بارش بود که میگفت همیشه نصف شب تموم میشد ایندفه واقعا طولانی شده!!!

هی ما میگفتیم الان تموم میشه الان تموم میشه ولی نخیییییر هنوز ادامه داشت!!! ازونورم از فرمانداری زنگ میزدن ای بابا شما درچه حالین ؟؟ همه جا تموم شده چرا شما تموم نمیکنین!!! گاهی هم تو گروه بچه ها میذاشتن که 80 درصد آراء تهران رو شمردن ولی از روستای شما خبری نشد خخخخخخ

هروقت تو گروه یکی از بچه ها میگفت ما تموم کردیم و میرفت خونه ما هی حسرت میخوردیم......

همسرم ساعت 5 اس داد آخ جون ما تموم شدیم!!! منم گفتم خوشبحالتون ما که هنوز 500 تا دیگه مونده ...

که دیگه با تقسیم بر 4 کردن تونستن ساعت 6 تمومش کنن......

همین که رافتادیم به سمت فرمانداری همسرمم اس داد که اونا هم راه افتادن!!!!

خلاصه تا رسیدیم دیدیم بچه های ستاد هم دیشب نخوابیدن و خلاصه همه به نوعی درگیر بودن و نخوابیدن نیمساعت بعد از رسیدن ما تیم همسر و بقیه تیم های اون منطقه هم اومدن و ما هم اومدیم خونه و دقیقا از ساعت 9 صبح خوابیدیم تاااااااااااااا 3 بعد از ظهر که ناهار خوردیم دوباره گرفتم خوابیدم تاااااااااااااا 9 شب دوباره بلند شدم شام خوردم و خوابیدم تا صبح....

به عبارتی شنبه رو فقط خواب بودم

خلاصه تجربه واقعا جالبی بود ^_^


برچسب: نویسنده: سام فدایی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:36

صفحه بندی