---------------------------------
چهارشنبه 18 اسفند
این روزا که با حرفای خواهرجان مامان تحریک شدن به شستن فرشا!!!!!!!!!!!!!!!!! اولش سخت بود ولی کم کم اصن خودمم مایل شدم که بشوریم . دو تا از فرشارو شستیم.
--------------------------------
پنجشنبه 19 اسفند
اونروزم همسرجان اصرار کرد بیا بریم خرید!! کلا فک کنم این خرید و پول خرج کردن برا همه باعث انگیزه و شادیه ها!!! زن و مردم نداره خخخخخخخ
این دفه با خواهرم و همسر رفتیم دو نقطه کاملا مخالف هم!!! آخه همسر همش می گفت گرون نخر چیزای بیخود نخر ولی عوضش آجی جون میرفت دنبال گرونا و خرت و پرتای الکی خخخخخخخ
اونروزم سرویس پاسماوری و رخت آویز و جادستمال و سطل زباله پذیرایی و ................... خریدیم!
---------------------------------
جمعه20 اسفند
اونروز دو تا فرش دیگه مونده بود رو با کمک خواهر شستیم و تا ظهر تموم شد و کلی کار دیگه انجام دادیم قرار بود یکی از دوستای نزدیکم که شوهرشم از دوستای خیلی فابریک همسریه جهازشو بیاره و برم کمک ولی هرچی منتظر شدم نزنگید!!! و بنده همونجور حاضر نشسته بودم رو مبل که خبری نشد که نشد!!!
----------------------------------
شنبه و یکشنبه اتفاقی نیفتاد که البته روز شنبه از پایگاه تماس گرفتن که بریم پرونده سلامت جوانان تشکیل بدیم و من و خواهر روز دوشنبه رفتیم برا تشکیل پرونده!!! البته شبشم رفتم عقدی دختر ریس همسری که چون خودم قبلا آموزشگاه کار میکردم با همشون رفیق بودمو آشنا بودیم و کلی رقصیدمو کیف داد^_^
----------------------------------
دوشنبه 23 اسفند ماه
موقع برگشت از بیمارستان به همسر تماس گرفتم بیاد دنبالم موقع برگشت گفت که نمیتونیم سشنبه بریم مشهد و با کلییییییییییییی عصبانیت من روبرو شد و تا دیشب حسابی سرد بودم باهاش (آخه هفته قبلم منو پیچوند و این هفته هم گفت سرش شلوغه و نمیتونه مرخصی بگیره) رو قولش خیلی حساب کرده بودم
-------------------------------
سه شنبه 24 اسفند
بهم گفت حالا بیا بریم حلقه هامونو بخریم یا صلا بیا ببرمت یه شهر دیگه از همین نزدیکا که هم دور بزنیم هم دوباره قیمت بگیری هم حلقه هامونو بخریم!! منم گفتم اصن حرفشو نزن !! فقط برا حلقه میام
که من و همسر و مامانش رفتیم و حلقه هامونو خریدیم ^_^ راضیم از حلقه هامون ولی همچنان ازش دلخور بودم تا ساعت 11 شب دور میزدیم و مادر شوهر یه جفت کفش و لباس برا خودش خرید و همسر یه جفت کفش برا خودش و با اصرااار فراوان مبنی بر خرید بنده ولی چون من لجباز تر ازونی هستم که وقتی ناراحتم چیزیم بخام که بخره!! ولی با اصرار بالاخره یه بلوز شلوار تو خونه ای خریدم (البته این ناراحتی رو فقط همسر جان حس میکرد چون میگفتم میخندیدم و نظر میدادم ) بعدشم که شام رفتیم و همسر هم مثلا برا اینکه تحویل بگیره سه مدل غذا سفارش داد ولی نتونست بخوره!! یعنی امروز گفت فقط چون تو ناراحت بودی منم از گلوم پایین نمیرفت!!
------------------------------------
چهارشنبه 25 اسفند // امروز
رفتم آرایشگاه و بعد یه مدت شاید بیشتر از یک ماه خوشگلاسیون ^_^
فرداشبم عروسی رفیق امیدجانه ولی من نمیرم بنا به همون دلیل سشنبه (کینه ایم خودتونین) و اوشونم بهش برخورده!!!اصن حقشه
رفتیم با خواهرجان چهارشنبه بازار دو تا گلدون خرید و اومدیم
برچسب:
نویسنده: سام فدایی