خرید بک لینک
جزئیات این هفته که گذشت چون برام عزیزن رو مینویسم^_^

جمعه همسر جان اعلام آمادگی نمود که میتونیم عصر راه بیفتیم بریم مشهد و منم که از 4 ماه بود نرفته بودم (ما همیشه ماهی یکبار میرفتیم ) کلی ذوقیدم و اون یک و نیم روز رو غنیمت شمردم و سریع جمع و جور کردم که بعد ناهار راه بیفتیم...

ناهار رو خونه خواهری خوردیم و ساعت 2 و ربع با بابام راه افتادیم به سمت مشهد جان

اینقد که همسر تند میرفت و بابا هم که تو رانندگی رو دست دومادشه هیچی نمیگفتن ساعت 4 رسیدیم مشهد!!! راهی که 3 ساعته اس رو با کمتر از دو ساعت طی نمودیم ( خداروشکر که بسلامتی رسیدیم)

بعد مستقیم رفتیمخونه خواهری و یه چایی و استراحت وضو گرفتیم و با مامان (که از اول هفته اونجا بودن) و خواهرزاده جان رفتیم حرم آقا که خداروشکر چون پارکینگ خلوت بود سریع تونستیم جا پیدا کنیم و برا نماز مغرب و عشا به حرم رسیدیم.

بعد از زیارت مامان میخواستن برن خونه دوستشون که رسوندیم مامان رو و بعد از اون من و همسر و طهورا کوچولو پیش به سوی بازار . رفتیم آزادشهر و من خلاف عادت همیشم در اولین مغازه مانتو فروشی مانتو به سلیقه همسر انتخاب نمودمو اومدیم بیرون (ک اینم از برکات وجود گل پسر که حوصله و توان مامانو کلا کم کرده برا راه رفتن) و بعد واسه طهورا کوچولو کفش خریدیم و دوباره یه مغازه شلوار و پیرهن رفتیم ک شلوار بارداری هم خریدمو دوباره رفتیم دنبال مامان و برگشتیم خونه.

فرداشم همسر رفت دنبال کارای خودش و باشگاهش و شاگرداش و من و مامان رفتیم خیابان گردی خخخخخخ

ک ظهر هم ناهار خونه دوست همسر دعوت بودیم ک اونم جناب همسر بعد کلی لفت دادن و الاف کردن بندگان خدا ساعت 3 رسیدیم خونشون (اینقد ازش ناراحت شدم که خب گفت تو هیئت رزمی خیلی الافش کردن و تقصیر اون نبوده) اونجا هم باز دوباره بعد ناهار با همون دوست رفتن فروشگاه لباس ورزشی و پیش یکی از اساتید مشهد برا هماهنگ کردن آرم رو لباسا و بقیه چیزای مربوط به باشگاهشون (ایییشششش مثلا منو برده بود مشهد )

خلاصه موقع نماز مغرب برگشتیم خونه خواهری تا با مامان و بابا برگردیم شهرمون.

منم که وقت سونو داشتم باید قبلش میرفتیم سونوگرافی .... اوووووف که اونجا هم اینقد الافمون کردن که ساعت 10 شب نوبتم شد و بعد چک نمودن همه جانبه خداروشکر نی نی سالم بود و جنسیت رو پسر معرفی کرد.

همسر از قبل میگفت برام مهم نیست چیه فقط مهمه که سالم باشه  ولی خب منم محض آزمایشش اومدم بیرون و گفتم خب دختر بود ک گفت خب بسلامتی داشت حرف میزد که وسطش خندم گرف گفتم نه پسره که دیدم اصن چهره اش تغییر نکرد و بازهم همون کلمه رو گفت که فهمیدم واقعنی سلامتیش مهم بوده براش

دیگه تا رسیدیم خونمون آش و لاش افتادیم و خوابیدیم و البته همین بی هیجانیش نسبت به سونو و حرفای دکتر (( آخه نمیدونم چه برخوردی پیش اومده بود بین خودش و همون رئیس هیت که همسر هم ناراحت شده بود هم یکریز گوشی دستش و تا تموم شدن سونوی بنده مشغول چت کردن بود و بخاطر همون همچی سرد برخورد نمود و بدجور خورد تو ذوق و شوق بنده)) دیگه بدجور منو ناراحت کرده بود و تا آخر همین هفته هم باهاش سنگین برخورد میکردم!هرچی هم میگفت خب چی شده چرا باهام سردی اصن حرفم میومد؛ یکی از بدترین اخلاق بنده اینه که حرف نزده توقع دارم دردمو بدونه اصن دست خودم نیستا ولی حرفم نمیاد ... تنها که هستم با خودم کلی حرف میزنم که همسر اومد اینو میگم اونو میگم ولی وقتی میاد اصن اون موقعیتی که من دوست دارم پیش نمیاد تا حرفامو بگم!!!

واسه همینم دیگه حسابی این هفته که گذشت هم برا خودم سخت گرفته بودم و سخت گذشت و هم طفلی همسر هرکار میکرد میدید بی فایده است و اونم تقریبا بی خیال شده بود!!!!! که دیگه همین بی خیالیش منو بدتر میکرد

آها اینو نگفتم که روز بعد سونوگرافی هم سرصبحی که بنده خواب بودم مادرشوهر هی زنگ زنگ اومدم جواب میدم که چکار مهمی داره میبینم میخاد بدونه نتیجه سونوگرافیمون چی بوده!!! (به این میگن مادر پیگیییر خخخ)

خلاصه یه روزم مامان و خواهر کوچیکه برا خواب و فردا ناهار اومدن خونمون که متاسفانه متوجه شدند و کلی هم مامان با بنده برخورد کردند که چرا الکی سر هیچی اوقات خودت و همسرتو تلخ میکنی و .....

و اینکه اونشب بود که آبجی مشهد تماس گرفت که بابا مشهد بودن چرا نیومدن خونه ما که مامان به آبجی یه نگاه کردند و مجبور شدن بگن که خب بابا چیزی نشده ها نگران نشین یه تصادف کوچیک کردن و امشب بیمارستانن... منو میگی همینجور تعجب که چیییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا تصادف کردن؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!چرا پس شما اینجایین؟؟؟!!!! که گفتن آخه اصرار کرده که هیچیم نیست و خوبم کسی نیاد!!!

باز کلی اونشبم واسه بابام غصه خوردم که تک و تنها شب و تو بیمارستان مونده (الهی دورش بگردم طفلک کم سختی کشیده که باز یکی هم بزنه بهش)

البته خدارو بی نهایت شکر که جاییش نشکسته و فقط بدجور کوفتگی داشته که پدر عزیزم با قلب مهربونش رضایت داده و بعد ازظهر فرداشم برگشت خونه که دیدم میلنگیدن و درد داشتن (ای جانم)

روز بعدشم که عروسی یکی از دوستای فاب همسر بود و ازونجا که بنده هم دیگه ناراحتیم به اوج رسیده بود گفتم نمیام... هرچی هم اصرار کرد دید نخیر ... اولش که مثه خودم اومد برخورد کنه دید فایده نداره بعد باز با شوخی که دید بدتره بعد اومد با مهربونی نشست و کلی خواهش کرد که منم کم کم یخم باز شد و حرفامو که از اول هفته مونده بود تو دلم گفتم و آقا هم قبول کرد و بعضیاشو نه و ازم خواست ببخشمش.... همین حرف زدن کلا باعث شد آروم بشم و دیگه ازش ناراحتی داشته باشم و سریع بخشیدمش!

آخه یکی نیست به این مردا بگه بابا زن که وسیله نیست! زن گله پر از احساسه باید باهاش با لطافت و نوازش برخورد کنی تا حال خودتم خوب کنه! والا خرجی هم که نداره... فقط یه ذره مهربونی همین!!

اونروز همسر بیشتر هوامو داشت و محبت میکرد که خب باعث شد کلا ناراحتی بره و فرداشم که جمعه بود کلی مهمون داشت  از مشهد ...بخاطر همین باشگاهش

شب روز مادر یعنی شب جمعه خونه مادرشوهر بودم و داشت بنده خدا صحبت میکرد و چایی میخوردیم که یهو حس کردم یه چیزی ازین طرف شکمم سُر خورد اونور .... اصن یه حس عجیبی بود بعد لبخند پهن و عمیقی رو لبم نشست و به مادرشوهرم میگم وای فک کنم بچم تکون خورد که اونم کلی ذوقید....قربونش برم نیومده روز مادرو بهم تبریک گف

به آبجیام تل زدم که به نظرتون پسرم بود که تکون خورد یکی از خواهرا میگه عه بالاخره تنبل خان تصمیم گرف تکون بخوره!!! فک کنم بین خواهرزاده ها این گل پسر ما از همشون تنبل تر بوده خخخخ

همسرم که اومد دنبالم که بیایم خونمون وقتی رسیدیم بهش گفتم بالاخره فسقلیمون تکون خوردا!! کلی خوشحال شد

روز جمعه هم که مهمون داشتیم منم مثه یه کدبانو تا ظهر خونه رو مرتب کردم  میوه هارو شستم ظرفایی که لازم بود رو همه رو از چایی  میوه و ناهار رو تمام حاضر گذاشتم رو کابینتا و وسایل ناهار و سالادم بردم خونه مامان که اونجا مامان جون بپزه و سالاد رو بسازم و با تزئین ظهر همسر اومد برد و تا ساعت 4 هم تشریف داشتن مامانم گفتن دست به ظرفا نکنم که شب میان میشورن منم گفتم حالا اگه دیدم خسته میشم چشم میگم بیاین کمک

و وقتی رفتن همسرجان اس داد ک بیام دنبالت؟؟ منم که بعد یه هفته رابطمون خوب شده بود مشتاق دیدار همسر گفتم بیا

20 دقیقه گذشت دیدم خبری نشد دوباره اس دادم بیا دنبالم!!! دوباره 40 دقیقه گذشت بازهم خبری نشد که دیگه بهش زنگیدم ک جواب داد گفتم در چه حالی؟ طفلک یه چیزی گفت که دیگه کیلو کیلو قند تو دلم براش آب کردم خخخخخ گفت پای ظرفشور بوده داشته ظرفارو تنهایی میشسته!!!

فک کن!! امید!!! که ده بار آشپزی میکنه ولی یه استکانم نمیشوره کلی ظرف و بشقاب و لیوان تنهایی داشته میشسته!!! خیلی ذوقیدم و بهش گفتم میذاشتی باهم میشستیم گف نه دیگه خودم شستم تو خسته میشی^_^

وای چقد حرفیدما!!!! خب خاطرات یه هفته اس

دیگه خداروشکر همه چی خوبه و نی نیمونم سلام داره و هر لحظه منتظر یه حرکت هستم از طرفش تا هی قربون صدقه اش برم^_^

برچسب: نویسنده: سام فدایی تاريخ: شنبه 26 اسفند 1396 ساعت: 14:25

صفحه بندی