همسر هی مارو نمیبرد میگفت هوا سرده جوجه سرما میخوره باشه عید!!!!! منو میگی چقده گناه داشتم که از ماه آخر بارداریم به اینور دیگه جایی غیر از خونه مامانم و مادرشوهر نرفته بودم!!!!! همش تو خونه خب آدم افسرده میشه دیگه!! به اینجام رسیده بود!(اینجام خخخخ) آخه قبلنا هر دو هفته یا حداکثر هرماه من و همسر یکسره مشهد بودیم واقعا برام سخت بود که 7 ماه فقط تو خونه باشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیگه خداروشکر هفته پیشم به قدری هوا گرم شده بود و خوب بود که راحت میتونستیم تو خیابون بگردیم حتی بدون پوشوندن کاپشن فقط سیشرت تنش میکردم!
کلیییی خوب بود و حالمان را عوض کرد و شنبع عصر راه افتادیم ب سمت دیار و هفته مان را از یکشنبه شرو کردیم^_^
محمدرضا جان که تا رسیدیم حرم خوابش برد هرکاری کردم بیدار نمیشد! گفتم همیشه تا یه صدای ریز میاد سریع چشماشو باز میکنه ها الان که خودم بیدارش میکنم بیدار نمیشه!!
تا اینکه رسیدیم صحن سقاخونه رو به پنجره فولاد بودیم همسر رفت وضو بگیره که دیدم داره چشماشو باز میکنه منم کالسکه رو برگردوندم سمت گنبد فسقلی تا چشماشو باز کرد گنبد و دید و دیدم داره لبخند میزنه و میخنده کلی خوشحال شدم^_^
پسرکم با باباش رفت و پشت پنجره و زیارت کرد
زیارت قبول زائر اولی امام رضا


برچسب:
نویسنده: سام فدایی