ظهر ناهار قرار شد بریم خونه مادرشوهر، بعد کارش اومد دنبالمو رفتیم برا ناهار... اونجا دیدم بهشون گفت هنوز بانو تصمیم نگرفتن که میان یا نه! هنوزم دلش میخواست برم باهاشون براهمین به خونوادش نگفته بود من نمیرم..... که اونا دیدم وا رفتن .. پ ش: عه چرا نمیای... م ش: میخواستیم محمدرضارو ببریم حرم ، ببرمش پشت پنجره!!!....خ ش: دوست داشتیم بچه هم با ما بیاد و ازین حرفا..... ولی خب من دلم میخواست حرم که میرم پسرم تو بغل خودم باشه .. اولین مسافرت سه نفره مون سه نفره باشه! و هزار و یک دلیل دیگه برا اینکه با اونا نرم!
با وجود اینکه خودم پیشنهاد دادم خونوادشو ببره ولی ته دلم اگ دقت میکردم میدیدم اصلا دوست نداشتم بره
خلاصه پنجشنبه عصر راه افتادن به سمت مشهد و منم رفتم خونه مامانم..... با وجود اینکه یک روزو نصفی قرار بود نبینم همسرو ولی اون یک و نصفی خیلی طولانی گذشت برام!
ازونورم م ش بعدا گف که همسر هی میگفته زودتر برم خونه که بخاری بزنم بچم سرما میخوره (درصورتی که اون دو روز به شدت هوا گرم بود خخخ، اصن معلوم بوده از سر دلتنگی میگفته ها!!!)
روز جمعه هم با مامان و آبجی بزگه رفتیم روضه امام حسین و بسی خوب بود^_^
شبم ساعت 8 همسر اومد و سوغاتی من و پسرم رو هم داد^_^
یه جفت کفش واسه من خریده بود که خداروشکر اندازه پام بود و امروزم که پوشیدمش کلی خوشحال شد... چون فکر میکرد خوشم نیومده و میدونم این حسه اصلا خوبی نیست! (بین خودمون باشه اگ خودم میدیدم اون کفش رو اصلا نمیخریدمش خخخخخ) ولی خب هدیه همسر بود و درست نبود به ذوقش بزنم
حالا قول داده در اولین فرصت مارو هم ببره زیارت ان شاالله..... فعلا که هوا بسی سرد شده که از دیشب بخاری زدیم!
امروز قبل ظهر یه سر رتیم خونه مادرشوهر که دلتنگ نوه بودن.... اتفاقا بانوی اول (مادرشوهر مادرشوهر) هم بود ، صحبت از کربلا رفتن شد که بانوی اول و دوم به همسر گفتن برو!!!!!!!!!!ولی همسر گفت پول ندارم فعلا نمیشه برم......
من نیز چیزی نگفتم! وقتی دیدم دارن نظر همسرو به رفتن میکنن فقط گفتم چنروز پیش مجری معروف آقای حسین رفیعی رو نشون میداد که میگفت با وجود اینکه ماموریت زیاد بهم میدادن اما تا به حال نرفتم کربلا چون کربلا رفتن یه حرکت دلیه دوست دارم خود آقا بطلبه تا من با خونوادم برم پابوسش!!!
بعد اونا متوجه شدن که بنده زیاد موافق نیستم! و همسر هم به شوخی گفت ببین دوساله نمیذاری برم کربلا ها!!! منم دیدم اینجوری شد گفتم خب زن و بچه هم حق دارن
خلاصه اینکه غیرمستقیم نشون دادم دوست ندارم تنها بره . بانوی اول (حالا چه ظاهری ولی ) گفت خب پسرم پس صبر کن با خانومت بری! اونوقت مادرشوهر من میگه نه پسرم اگ پول دستت اومد اربعین برو!!!!! (آخر لجم میگیره که کل فک و فامیل هی بمن میگن خوش به حالت عجب مادرشوهر عالی گیرت اومده!!!!)
برچسب:
نویسنده: سام فدایی