دقیقا سه هفته پیش مثل امشب......
25 شهریور.... شب وحشتناکی برا منه تنها ورق خورد....... جناب به اصطلاح شوهر رفته بود دنبال خونه بگرده و شبم تو همون شهر مونده بود..... من و دوتا بچه های کوچیک خونه تنها بودیم!! و منی که داشتم با اون اس میدادم ک مثلا تنهاییم یادم بره و یه وقت مثه آخرین شب که تنها بودم و حامله بودم نترسم!
ک متوجه 1ش شدم.....
وای واااااای عجب شب وحشتناکی شد برام ... تا خود صبح نتونستم پلک رو هم بذارم! فقط راه رفتم ... راه رفتم و اشک ریختم و لرزیدم... گریه کردم و داد می کشیدم! عررر میزدم و تو کالبد جا نمی شدم.....
ازون روز دیگه نه خودم شدم نه زندگیم مثه قبل شد......
با اون آدمی که اگ بشه اسمشو ادم گذاشت! کسی که هروز میدیدمش و برامن کلی لبخند میزد و ادعای رفاقت میکرد ... و در پشت من به شوهرم اظهار دوست داشتن.....
هنوز هم دارم میسوزم و آروم نشدم!!!و این مرد با وقاحت تمام تو خونه برام قد علم میکنه و میره سرکارش و میاد و توقع محبت هم از من داره!!!!! آخه آدم تا چه حد میتونه وقیح باشه!!!!!
می سوزم و مجبورم به ساختن!!!! نه بخاطر بچها نه بخاطر اینکه کسی رو خدای نکرده ندارم فقط از سر اجبار نگه داشته منو ..... چون اعتقاد داره چنتا پیام خیانت نیس!!!!!!!!! برم آبروریزیه! حتی ابروشم برام مهم نیس!!!! دلم میخاد برم و تو این زندگیش نباشم!!!!!
البته بقول خودش چنتا پیام!!!
چیزی که من میدونم خیلی بیشتره از چنتا پیام! چون طبق ریزپیامک هایی که دراوردم حداقل تا قبل سال 1401 روزی 30 تا پیام یه رابطه عادی نیس......
نمیدونم خدا چجوری میخواد تقاص کارشونو بده!!
برچسب:
نویسنده: سام فدایی