رمضان با عزیزتر از جان - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
خداجووووونم شکرررت23 روز از ماه رمضان جان میگذره و من چقدر تفاوت رو احساس میکنم!!!!! تفاوت امسال و پارسال رو میگم!یادمه پارسال اینقده بهم سخت میگذشت که همه اش میگفتم خدایا کی ماه رمضون تموم میشه... آخ
نیمه دوم ماه رمضون من - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
حدود دو هفته قبل افطار و شام منزل مادرشوهرجان به سر میبردیم که بعد از جمع کردن سفره من با وجود اصرااار های فراوان مادرشوهر مبنی بر نگهداشتن کوچولو و نشستن ظرفا باز منه چشم سفید رفتم پای سینک و شرو کرد
5 تیر 98 - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
تولد همسر جان به شکل کاملا سورپرایزانه و خوشحال کننده برای همسر ^_^
جاری عروس چقد قشنگه ... ایشالا مبارکش باد خخخ - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
6/ 6/ 98 پنجمین سالگرد عقد من و همسری شد جشنن عروسی جاری و برادرشوهر^_^مناسبتای ما همش مصادف شده ......19 مرداد که روز عروسیمون بود شد روز تولد پسرمون. 6 شهریورم که روز عقدمون بود شد عروسی برادرشوهر..
این روزهای منه کلافه...... - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
این روزها........ از بس که فکر کردم...... به ادامه تحصیلxa0 ..... خوندن یا نخوندن ارشد....... به کلاس برداشتنای پر از زحمت ..... به این همه رفتنهای بیخودکی و بیفایده به اداره نهضت....... به این آزمونها.... به این همه استخدامی که یکیشم شامل حال من نشده...... اوووووووففففففففففف دارم دیوانه میشم.........
دلم نوشته - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 17:32
اگه پسرکم بذاره این دفه دیگه نمیخوام راجع به فسقلی جان زندگیمون بنویسم!xa0
عکسدار - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 16:56
وقتی پسرکم صبح زود بیدار میشه و تا میام بهش اخم کنم لبخند تحویلم میده و به جای اخم قربون صدقه تحویل میگیره .... وقتی باهاش حرف میزنم میخنده .... دلم میخواد دنیا دنیا براش بمیرم از بس که حس خوبی بهم می
آخر هفته ای که گذشت.... - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 16:56
چهارشنبه که برگشت از باشگاه تصمیم بر این شد شاید بره و هنوز قطعی نکرده بود، صبح هنوز تازه بیدار شدیم و همسر حاضر شده بود بره سرکار که پدرشوهر زنگید و خواست هماهنگ کنه برا رفتن... بعد که صحبتش تموم شد
آهای فریاد فریاد عزیزم داره میاد (البته برا اون روز بود که میخوندم ) - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 16:56
آخر هفته پیش....... روزی که جانه دل قرار بود تشریف بیاره!!! چقد روز خوبی بود.... گرچه انتظار سخته اما امید به وصل شیرینش میکنه^_^ با وجود اینکه روز خیلی خیلی سردی بود اما حس میکردم خیلی هواش خاصه ..... xa0
سه ماهگی - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 16:56
پنجشنبه 17 آبان..... سر سفره ناهار گل پسرو کنار سفره گذاشته بودم و داشتیم ناهار میخوردیم که دیدم سرشو کرده تو بالش و با تلاش فراوان برگشته رو بازوشه همسر: عه محمدرضا رو ببین داره بالشتو لیس میزنه!!! چ
چشم دکمه ای مامان^_^ - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 16:56
چشم دکمه ای من عزیز دلم دیگه داره بزرگ میشه و فهمیده میشه، به اطرافش با دقت نگاه میکنه دنبال صدا میگرده و وقتی از تو آشپزخونه صداش میزنمبرمیگرده و نگام میکنه این نگاهاشو اونجایی خیلی دوست دارم که شیر میخوره لحظه شیرخوردن آنچنان عمیق به چشمام نگاه میکنه ،جفت چشم درشت و سیاهش تو اون صورت گرد و سفیدش م...
واکسن - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 16:56
بالاخره بعد از 4 ماه و 10 روز رفتیم و غول واکسن چهارماهگی رو شکستیم خخخخ از روزی که چهار ماهش کامل شد هی میخواستم ببرم برا واکسنش ولی یه چیزی پیش میومد که نمیشد تاااا اینکه دیروز بالاخره خدا خواست و ر
اولین زیارت - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 16:56
جمعه گذشته که میشه 5بهمن ماه بالاخره آقا طلبید و بنده بعد از 7 ماه و فسقلی برا اولین بار رفتیم زیارت^_^ همسر هی مارو نمیبرد میگفت هوا سرده جوجه سرما میخوره باشه عید!!!!! منو میگی چقده گناه داشتم که از
اشترودل - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 16:56
خداروشکر که 6 ماه از اومدنت میگذره پسرم و هروز خودتو برا من و بابایی شیرینتر و عزیزتر میکنی و البته خوشگلتر میشی^_^ جوری که وقتی با همسر میشینیم و عکسای زمان تولدتو میبینیم میخندیم و میگیم واااای چقد
13 - تاریخ: 1396/12/26 ساعت: 14:25
[unable to retrieve full-text content]از امروز وارد هفته 13 ام شدیم!!!خودمو تودلی جان رو میگم^_^ این هفته باید برم برا سونوی غربالگری ان تی..... البته احتمال قوی جنسیت هم مشخص بشه همه ازم میپرسن چی دوست داری!!! قبلنا یعنی وقتی که هنوز تو عقد بودم میدونستم چی میخوام ولی الان فقط و فقط سلامتیش مد نظرم...
برف - تاریخ: 1396/12/26 ساعت: 14:25
[unable to retrieve full-text content]واای خدایا شکرررررت امروز اولین برف زمستونی رو دیدیم^_^..... متاسفانه امسال بقدری نزولات کم بود که فقط تو پاییز دو بار یه نم نم بارونی اومد و تو زمستونم که هیچی!! ولی امروز خداجون با بارش برف اونم سر صبح که همه میرفتن سرکارشون کلا مردم شهرم رو سورپرایز کرد و خوش...
19 - تاریخ: 1396/12/26 ساعت: 14:25
جزئیات این هفته که گذشت چون برام عزیزن رو مینویسم^_^جمعه همسر جان اعلام آمادگی نمود که میتونیم عصر راه بیفتیم بریم مشهد و منم که از 4 ماه بود نرفته بودم (ما همیشه ماهی یکبار میرفتیم ) کلی ذوقیدم و اون یک و نیم روز رو غنیمت شمردم و سریع جمع و جور کردم که بعد ناهار راه بیفتیم...ناهار رو خونه خواهری خو...
حال بد من - تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 12:52
BLOGFA.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای
بعد اون هفته کذایی - تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 12:52
BLOGFA.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای
فصل زعفران - تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 12:52
چهرشنبه تا جمعه هفته پیش رفته بودیم مشهد هم آلبوم عکسامونو گرفتیم ^_^ هم بنده پالتو خریدم و هم ملاقات آبجی جان که بچه اش بیمارستان بستریه.... بماند که رفتیم مشهد و کل حقوق این ماه همسر رو تموم کردیم برگشتیم و فعلا تا پایان ماه باید از طلبایی که به بق